خیلی باورش برام سخته و هیچ موقع فکر نمی کردم که توی زندگیم به این روز برسم.روزی که کسی که همه زندگیم بوده الان باهام این کارا روبکنه.
البته اشتباه از خودم بوده که کاملا تکیه ام روش بوده-الان باید سعی کنم بتونم تکیه ام رو از روش بردارم-
توی ۷۰ روز گذشته فقط درد وغم وتنهایی بوده.الان که دوباره اومده باید دیگه به تنهایی هام عادت کرده باشم-
خدایا کمک کن یادم نره-یادم نره که دیگه نباید بهش نیاز داشته باشم و فقط باید نیاز هام رو از تو بخوام-
یادم باشه که اگه تو رو داشته باشم همه رو دارم-پس خیلی کمکم کن-
تا حالا ازت خواستم که زندگیم رو بهم برگردونی-ولی از الان فقط ازت میخوام که خودت رو کاملا داشته باشم تا با داشتن تو احساس قدرت کنم-
کمکم کن که احساس کنم اصلا ازدواج نکردم و یه آدم کاملا مستقلم.
بتونم روی پای خودم باشم و از این نا مهربونی ها و امتحانات سربلند بیام بیرون....
|
+| نوشته شده توسط
ندا در یکشنبه دوم اسفند 1388
|