تبليغاتX
دلیل بودن
 
دیگه امروز اسم وب رو عوض کردم-خیلی دارم با خودم کلنجار میرم-

اگه آدم هاواقعا بدونن و باور کنن که چرا به این دنیا اومدن بهتر می تونن زندگی کنن و سختی ها رو قبول کنن.

تا حالا همش می گفتم که من چون خدا رو دارم تنها نیستم ولی الان یه احساس یقین خوبی دارم- این که بدونم هرگز تنها نیستم و دارم برای رسیدن به چی تلاش میکنم-

احساس می کنم نسبت به این مدت اخیر امروز از همیشه قوی ترم.

اگه قراره که سختی بکشم برای تکمیل شدن و صعود حاضرم تا آخر عمرم سختی بکشم.

|+| نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388  |
 
خیلی باورش برام سخته و هیچ موقع فکر نمی کردم که توی زندگیم به این روز برسم.روزی که کسی که همه زندگیم بوده الان باهام این کارا روبکنه.

البته اشتباه از خودم بوده که کاملا تکیه ام روش بوده-الان باید سعی کنم بتونم تکیه ام رو از روش بردارم-

توی ۷۰ روز گذشته فقط درد وغم وتنهایی بوده.الان که دوباره اومده باید دیگه به تنهایی هام عادت کرده باشم-

خدایا کمک کن یادم نره-یادم نره که دیگه نباید بهش نیاز داشته باشم و فقط باید نیاز هام رو از تو بخوام-

یادم باشه که اگه تو رو داشته باشم همه رو دارم-پس خیلی کمکم کن-

تا حالا ازت خواستم  که زندگیم رو بهم برگردونی-ولی از الان فقط ازت میخوام که خودت رو کاملا داشته باشم تا با داشتن تو احساس قدرت کنم-

کمکم کن که احساس کنم اصلا ازدواج نکردم و یه آدم کاملا مستقلم.

بتونم روی پای خودم باشم و از این نا مهربونی ها و امتحانات سربلند بیام بیرون....

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه دوم اسفند 1388  |
 
اسم وبلاگ رو گذاشتم تنهاترین تنها ولی الان که فکر میکنم میبینم که این یه عنوان خیلی ناامید کننده است-

من باید شاد باشم و روحیه داشته باشم که بتونم زندگیم رو حفظ کنم-تا بتونم خودم زندگی کنم-

باید بدونم که تا خدا رو دارم اصلا تنها نیستم-باید بدونم و باور کنم

از خودش بخوام که منو تنها نذاره و همیشه باهام باشه-تا به هیچ کس نیاز نداشته باشم-

خیلی سختی کشیدم -خیلی ظلم بهم شده و میدونم که ادامه داره ولی من باید قوی و محکم باشم و توکلم به خودش باشه که تنها نمونم-

|+| نوشته شده توسط ندا در یکشنبه دوم اسفند 1388  |
 اولین یادداشت
همیشه عاشق نوشتن بودم تنها چیزی که آرومم میکرد

ولی مدت هاست که ننوشته ام-۸ ساله که فقط گهگاهی  به بهانه هایی و به دور از چشماش نوشتم-

برای فرار از تنهایی هام-

توی این مدت ننوشتم چون ازم خواسته بود که ننویسم و حرفامو بگم-منم کم وبیش گفتم ولی آخرش این شد-

حالا دوباره رو می آرم به نوشتن که خلا تنهایی هام پر شه-

|+| نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388  |
 
 
بالا